خانه / پدر

پدر

تـا بـه خـدا رسیـدن همـسفرم بـاش…

بـه هـمسـرم خـواهـم گـفت کـه

 در زمـانه اى کـه مَـردم بـراى پُـر کـردن وقت خـود با

 

نـامحـرم سخـن میگفـتند مـن درد تـنهایى را تحـمل میکردم

آن هـم در این عـصر ارتـباطـات...


گـاهى آنقـدر فـشار تـنهایى زیـاد بـود که گمـان میکردم

 

یـک سربـاز تـنها در نقـطه صفـر مرزى مشغـول خدمـتم...

و تـو ایـن تنهـایى را بـه پـاى بـى عرضـگى من ننویـس


مـن بـراى تـو و جـایگاه تـو ارزش قـائل بــودم


و هـمین طـور بــراى دلـم (قلـب حرم خـداست)


خـواهم گـفت به جـاى عَـرق ریـختن بـراى بـازو بزرگ کردن

 

عَـرق ریخـته ام تـا تکیـگاه محـکمى بـراى تـو بشـوم.

خـواهم گـفت آن زمان که حجاب تو چادرت بود حجاب من پلک هایم


چــون اعـتقاد دارم حجـاب بــاید دو طــرفه باشــد

خـواهم گفت زمانى که پسـران به دلگرمى از جیـب پدرشان ازدواج میکردند

 

مــن به دلـگرمى دعـاهــایى کـه کنـار پنــجره فـولاد کردم جلو آمدم

 

ادامه مطلب »

یادآوری هفدهم- گردوفروش‌ها

pedar




نوجوان که بودم. یکبار در سفری به شمال، چندتا بچه ی گردو فروش اومدن دم پنجره ی ماشین و اصرار که از ما بخرید و من که در اندیشه‌ی تغییر دنیا با روش صادر کردن خوبی‌های پی در پی از خودم بودم  هر چه تلاش کردم به در بسته خوردم و پدرم به هیچ عنوان حاضر نشد که حتی یک عدد گردو بخره. از دستش ناراحت شدم و گفتم ایشالا خدا اینقدر به من بده که بتونم حسابی به اینا کمک کنم و پدرم نه گذاشت و برداشت و گفت: مردک، چرا به تو بده که محتاج تو باشن؟دعا کن مستقیم بده به خودشون.

نکته بینی پدر دهنم رو اساسی بست. 

این عکس برای من تمام و کمال یادآور پدر است. تا ابد او در ذهنم به این شکل نقش بسته. خدا رحمتش کنه. دلتان خواست برای او هم فاتحه‌ای بخوانید.

ادامه مطلب »

دانلود آهنگ جدید محمد مینایی به نام پدر

دانلود آهنگ جدید و بسیار زیبای محمد مینایی به نام پدر Download New Music by Mohammad Minaei called Pedar دانلود آهنگ پدر با دو کیفیت ۱۲۸ و ۳۲۰ به همراه پخش آنلاین و متن آهنگ پدر محمد مینایی دانلود آهنگ و متن در ادامه مطلب… دانلود آهنگ جدید محمد مینایی به نام پدر ##### متن […]

نوشته دانلود آهنگ جدید محمد مینایی به نام پدر اولین بار در دانلود رایگان موزیک | دانلود آهنگ جدید پدیدار شد.

ادامه مطلب »

تعـریف متـفاوت از پـدر در گـذشته و حـال…

یاد قـدیما بخیر که صبحونه ها انگور و پنـیر..


از پـدر همه راضی اند از حقوق بخـور نمیر..


اما تعریف پـدر در این زمـونه..


پـدر یعـنی کـار و کار...

 

در شیـفت های بیشمار..


چـون کـه آخـر شـب بـه منـزل میرسد..

 

خسـته اما با لـبانی خـنده بار

جـای چـای و یـک خـدا قـوت بـه او

 

مـیشود صـد لـیست در پـیشـش قـطار


آن یـکی مـیخواهـد از او شـهریـه

 

ایـن یـکی هـم کـفش و کـیفی مـارک دار..

هـر چـه میـگوید جیـبم خالیست..


نعره می آید به ما مربوط نیـست مـا مگر گفتیم ماها رو بیار..!

 

ادامه مطلب »

ماه غیر ممکن را درخواست نکنیم.

                                                                                  



 

                                                 ماه

                              غیر ممکن را درخواست نکنیم

بچه ای بسیار لوس فریاد می زد :

« من می خواهم که ماه را به من بدهند.»

مامان جونش حاضر بود همه طلای دنیا را بدهد تا او را خشنود کند.

مادربزرگش نزدیک بود نزد فروشندگان برود و بپرسد  آیا ماه برای کودکان می فروشند.


پدر، که کمی عاقلتربود، از راه رسید.

پدر گفت:«همراه من بیا تا به تو ماه را بدهم.»

بدون کلامی افزونتر،

کوچولو گذاشت که او را با خود ببرد


کوهی در نزدیکی آنها بود.

پدر به او گفت:« بیا، ماه آن بالاست.»

پس از مدتی ، پسر بچه ایستاد.

« بابا، خیلی دور است ؟ ___ بله خیلی دور! » آنها راه افتادند.

 

کودک حرفش را ادامه داد: « بابا من خیلی خسته ام.

___ پس تو دیگر آن را نمی خواهی ؟ » سکوتی معنی دار

  پاسخ پرسش بود. کودک بغض کرد

 و دیگر هرگز از آن سخن نگفت.



از میان ما چه کسی تلاش کرده کار غیر ممکن کند و مانند این کوچولو دست خالی برگشته؟


 

 

 

 

                       LA LUNE

      Ne demandons pas ce qui impossible.

 

   « Je veux quon me donne la lune ! »

   Criait un bébé fort gâté.

Sa petite maman, pour tout l’or de la terre,

Aurait voulu le satisfaire ;

La grand-mère faillit aller chez les marchands

   Demander s’ils vendaient les lunes pour enfant .  

  

Le père, qui survint, était un peu plus sage :

 « Viens avec moi, dit-il, je vais te la donner. »

        Sans en demande davantage,

   Le petit se laissa tout de suite emmener.


    Une montagne était voisine :

 « viens, la lune est là-haut » , dit le père . On monta.

  Au bout de quelque temps. Le marmot s’arrêta :

« Papa, c’est-il bien loin ?___ Oui, fort loin ! » On chemine.


 « Je suis bien fatigué, papa, reprend l’enfant .

___ Alors, tu n’en veux plus ? » un silence éloquent

   Fut la seule réponse. On revint à la brune ;

   Mais à l’astre des nuits, Bébé garda rancune

        Et jamais plus n’en reparla.


  Qui de nous n’a tenté d’aller chercher la lune

   Et n’en est revenu comme ce petit-là ?

 

   

 

 

ادامه مطلب »

بی مدرسه

این مطلب به طور کامل از اینجا کپی شده:

 

زندگی #پدرانه من سرشار است از #تصمیم های بزرگ. در هشت سال #پدری در دوراهی ها و بزنگاههای قرار گرفته ام که برخی در چند دهه پدری با آن مواجه نشده‌اند. #دوراهی های پزشکی سخت، تصمیم‌هایی که یکباره همه متخصصین و اطباء عقب نشینی می کنند و میگویند تصمیم با شماست و امضاء اوراقی که همه عالم را در برابر #مرگ فرزندت بری‌الذمه میکند.

اما شاید هیچکدام از تصمیمات به اندازه اکنون مرا در خود فرو نبرده است. وقتی #تربیت #خودت برایت همه #زندگی  است؛ وقتی رکنی از این #خود میشود #پدری و به تبع آن رسالت تربیت #فرزند ؛ وقتی میخواهی به هرچه میدانی #عمل کنی؛ وقتی در فراز و فرودهای زندگی با همه جان ایستاده‌ای که خلاف باورت قدم برنداری و سرانجام، و وقتی به این #باور میرسی که #آموزش_پرورش رسمی کشور مزاحم #تربیت توست و دستت را خط میزند ؛ آنگاه حاصل جمع همه اینها می شود : #علی_مدرسه_نخواهدرفت

شاید خیلی‌ها نفهمند جنگیدن برای زندگی یعنی چه، تجربه نکرده‌اند سختی و تلخی دعای ِ #خداکند_بماند اما برای من که زندگی را تمنا کرده ام ، سخت است روزهایی #بودن علی را که به سختی پدید آمده ؛ به دفتر مشق کسانی تبدیل کنم که فهم مشترکی از #انسان ، #هستی ، #خدا و #نشاط ، #ادب و سرانجام #سعادت نداریم.

بزرگترین نقطه افتراق من با #نظام_آموزشی رسمی کشور آن است که به #الگو ثابت معتقد نیستم. یکسان سازی تمام آدمها برای رسیدن به آدمهای مثل هم را با فلسفه #خلقت ناساز میدانم. تنها فائده آموزش و پرورش آن است که فرزندان ما آنجا #دوز_خفیفی از معضلات انسانیت را خواهند چشید و فکر میکنم برای این فائده نیاز نیست علی همه عمرش را سپری کند.

احتمالا علی از امسال مدرسه نخواهد رفت … تا خدا به کجا دلالت کند … البته این بدان معنا نیست که من توصیه مشابهی برای سایر علی ها و بچه های همسال دارم. بلکه دقیقاً بر اساس همان توضیح پارگراف قبلی، معقتدم باید بر اساس احوال، امیال و شرایط فرزند برای آموزش آنها تصمیم گرفت.

ادامه مطلب »

قضاوت!!

مردی به همراه دو کودکش داخل اتوبوس بودند.

بچه ها شیطنت و سر و صدا می کردند و مرد هم در فکر فرو رفته بود.

مردم با هم پچ پچ می کردند و می گفتند عجب پدر بی ملاحظه ایست و بچه هایش را آرام نمی کند!

بالاخره یک نفر بلند شد و به مرد گفت: چرا بچه هایت را آرام نمیکنی ؟

مرد گفت الان از بیمارستان می آییم و مادر بچه هایم فوت کرده.

در فکرم که چطور این خبر را به بچه ها بدهم !

در این لحظه بود که مردم بجای غر و لند ، شروع به بازی کردن با بچه ها و سرگرم کردنشان شدند و مرد باز در غصه هایش غرق شد ...

 هیچگاه بدون درک شرایط دیگران ، در مورد آنها قضاوت نکنیم.


ادامه مطلب »

My daddy is a liar

قسمت جدیدی رو به موضوعات وبلاگم اضافه کردم؛ نامش «فیلم کوتاه» است.

به مناسبت روز پدر چیزی مناسب‌تر از این فیلم کوتاه نخواندم، نشنیدم و ندیدم! چه چیزی گیرا‌تر از فیلمی که بتواند حس بغضی واقعی را در گلویت پدید آورد؟ این فیلم آورد…

ببینیم My daddy is a liar(پدر من یک دروغ‌گوست)

دریافت
حجم: 10.6 مگابایت

ادامه مطلب »

پدرم روزت مبارک

پدر

❤️پـدر مشکل گشاےخانواده

❤️پـدر یک قهرمان فوق العاده

❤️پـدر یعنے غرور وهستی من

❤️پـدر یعنےتمام هستےمن

❤️پـدر لطف خدا، روےزمین است


ادامه مطلب »

زخم های بی شمار

وَإِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا (۳۴ ابراهیم)


کار تمام شده بود و پسرت بالای سرت

نه پسرت بالای تن بی سرت رسیده بود.

تمام غم دنیا را می شد در نگاهی که از شمارش زخمهای بی شمارت وا مانده بود پیدا کرد.

کدام زخم ها را شمارش کند تیرهایی که چون خارهای خارپشتی از تنت بیرون زده بود یا نیزه هایی که برتنت جامانده بود ، کدام زخم را باید می شمرد شمشیرهایی که ردشان مانده و صاحبانشان پی غارت رفته بودند ویا خنجرهایی که بر دسته هایشان بغضا لابیک حک شده بود.کدام زخم را باید شماره کرد.

زخمی به پهنای غم پدری در داغ پسری که اشبه الناس به پیامبر رحمت بود همه شمارش ها را بهم ریخت.


وحالا این ماییم و اشکهای بی شماری که در غم زخمهای بی شماره تو تا ابد جاریست.

چه کسی می تواند شمارش کند قطرات این باران رحمت را بر کویرهای خشکیده دل ما.

ادامه مطلب »

بابا جان داد!

بابا جان داد


فرزند شهید بود


میگفت بابای من رفت و جان داد


تا هم کلاسی هایم بتوانند بنویسند بابا نان داد..

ادامه مطلب »